ذهن درگیر مناقشه ذهن درگیر مناقشه - idorise | از نیاز تا معنا
ورود | ثبت نام

ذهن درگیر مناقشه

ذهن، در نگاه برنر، میدان نبردی است میان سه نیرو: نهاد، من و فرامن. نهاد، مرکز تمایلات غریزی است؛ نیروهایی خام و بی‌اخلاق که تنها در پی لذت‌اند. فرامن، صدای درونی قانون و داوری است؛ مجموعه‌ای از ارزش‌ها، وجدان‌ها و بایدها که از والدین و فرهنگ به ذهن تزریق شده‌اند. و «من» میان این دو گرفتار است؛ تلاش می‌کند از یک‌سو خواسته‌های نهاد را ارضا کند و از سوی دیگر، رضایت فرامن را به دست آورد. از این کشمکش دائمی، اضطراب زاده می‌شود.

برنر می‌گوید ذهن انسان نه سالم است و نه بیمار، بلکه همواره درگیر است. هیچ ذهنی خالی از تعارض نیست، زیرا میل و اخلاق در یک جهت حرکت نمی‌کنند. انسان می‌خواهد، اما هم‌زمان از خواسته‌ی خود می‌ترسد. در این فاصله، ذهن برای بقا دست به سازش می‌زند و این همان لحظه‌ی تولد دفاع‌هاست.

دفاع‌ها، در نظریه‌ی برنر، نه بیماری‌اند و نه ضعف؛ بلکه ابزارهای ذهن برای حفظ تعادل‌اند. انکار، فرافکنی، جابه‌جایی، شوخی، والایش همگی تلاش‌های ظریفی‌اند تا ذهن بتواند میان میل و وجدان مصالحه کند. اما همین دفاع‌ها، اگر بیش از اندازه فعال شوند، فرد را از واقعیت جدا می‌کنند. ذهنی که بیش از حد دفاع می‌کند، در واقع از دیدن حقیقت خود می‌گریزد.

در تحلیل، کار روان‌کاو همین است: آشکار کردن زبان پنهان این دفاع‌ها و نشان دادن مناقشه‌ای که زیر آن‌ها پنهان شده. برنر تأکید می‌کند که هدف تحلیل، حذفِ تعارض نیست، چون انسان بدون تعارض نمی‌تواند زنده بماند. هدف، درکِ تعارض است. وقتی فرد بفهمد چه نیروهایی درونش در جدال‌اند، ذهن از حالت انکار به آگاهی می‌رسد؛ و در این آگاهی، اضطراب از قدرت می‌افتد.

برنر عشق، نفرت، گناه و خشم را نه احساساتی جدا، بلکه شکل‌های مختلف یک میدان مشترک می‌داند — میدانِ مناقشه. هر احساس، نشانه‌ای از کشمکش درونی است؛ و هر رفتار، سازشی موقت برای ادامه‌ی زندگی. ذهن سالم، از نظر او، ذهنی نیست که تعارض نداشته باشد، بلکه ذهنی است که تعارض‌هایش را می‌شناسد و از آن‌ها آگاهانه عبور می‌کند.

در پایان کتاب، برنر نشان می‌دهد که رشد روانی یعنی توانایی پذیرش این درگیری به‌عنوان بخشی از ماهیت انسان. انسان بالغ می‌پذیرد که درونش همیشه چند صدا در حال گفتگو و نزاع‌اند، اما دیگر نمی‌خواهد یکی را نابود کند تا دیگری پیروز شود. او می‌آموزد در میان این صداها زندگی کند؛ با میلش سازگار شود، بی‌آن‌که از وجدانش جدا شود.

و این دقیقاً همان لحظه‌ای است که ذهن از مناقشه به معنا می‌رسد. لحظه‌ای که انسان درمی‌یابد صلح نه در حذف تضاد، بلکه در پذیرش آن است. ذهنِ درگیر، اگر به‌جای انکار، خود را ببیند، به بلوغ می‌رسد.

بلوغ، در نگاه برنر، یعنی توانایی زیستن با تضاد، بدون گسست از واقعیت. یعنی انسان بتواند میان میل و قانون، پلی از آگاهی بسازد.

< <