انسان، موجودی محکوم به آزادی
سارتر از بنیاد پدیدارشناسی هوسرل آغاز میکند:
واقعیت فقط آنچیزی است که در آگاهی تجربه میشود.
او میگوید: آگاهی همیشه آگاهیِ چیزی است؛ یعنی ما هرگز بدون جهت، بیسوژه یا بیابژه نیستیم.
اما برخلاف هوسرل که آگاهی را بیزمان و ناب میدانست، سارتر میگوید آگاهی همیشه «پرتابشده در جهان» است؛
درگیر، ناآرام و در حال ساختن معنا.
از همینجاست که فلسفهی او نام میگیرد: اگزیستانسیالیسم ؛ فلسفهی بودنِ انسانِ درگیر.
دو نوع هستی: درخود و برای خود
سارتر میگوید جهان از دو گونه هستی ساخته شده است:
1. هستی درخود (Being-in-itself):
چیزها، اشیا، واقعیتهای خام و بیآگاهی.
آنها فقط هستند ؛ بیپرسش، بیخواست، بیفاصله.
مثل سنگ، صندلی، یا درخت.
2. هستی برای خود (Being-for-itself):
یعنی آگاهیِ انسانی.
آگاهی همیشه «نه-خود» است؛ یعنی از خودش فاصله دارد.
انسان چیزی نیست، بلکه همیشه در حال شدن است.
این فاصلهمندیِ درونی، همان نیستی (Nothingness) است ؛ آگاهی همان خلأیی است که میان «منِ اکنون» و «منِ ممکن» باز میشود.
و این خلأ، سرچشمهی آزادی انسان است.
آگاهی یعنی نیستی
سارتر با جسارت میگوید:
«آگاهی، همان نیستی است که در دل هستی رخنه کرده.»
وقتی میگوییم «من نیستم آنکه دیروز بودم»،
در واقع نشان میدهیم که آگاهی، خود را از گذشته جدا میکند.
همین جدایی یعنی توانِ انتخاب.
ما میتوانیم چیزی را انکار کنیم، به چیزی نه بگوییم، و از نو معنا بسازیم.
اما همین آزادی، بار سنگینی دارد:
اگر هیچ ذاتِ ازپیشتعیینشدهای در کار نباشد،
پس من مسئولِ مطلقِ آنم که چه میشوم.
آزادی: موهبت یا محکومیت؟
سارتر مشهورترین جملهاش را اینجا میگوید:
«انسان محکوم به آزادی است.»
ما آزادیم، حتی اگر نخواهیم آزاد باشیم.
نمیتوانیم از انتخاب بگریزیم؛
چون حتی نخواستنِ انتخاب، خود یک انتخاب است.
سارتر با هرگونه جبر الهی، زیستی یا اجتماعی مخالف است.
او میگوید هیچ طبیعت انسانی از پیش وجود ندارد:
ابتدا وجود میآییم، سپس با انتخابهایمان ماهیت میسازیم.
بنابراین، وجود بر ماهیت مقدم است.
این آزادیِ مطلق، شیرین نیست؛
زیرا همواره با اضطراب همراه است.
اضطراب از اینکه هیچ تکیهگاه بیرونی نداریم و هر لحظه باید خودمان را بیافرینیم.
خود فریبی (Bad Faith)
یکی از مفاهیم کلیدی کتاب، «خودفریبی» یا mauvaise foi است.
سارتر میگوید انسان غالباً برای فرار از سنگینیِ آزادی، خود را فریب میدهد.
مثلاً پیشخدمتی را مثال میزند که نقش خود را چنان جدی بازی میکند که گویی واقعاً پیشخدمت است و نه انسانی آزاد که میتواند هر لحظه تغییر کند.
یا زنی که در یک قرار عاشقانه، وانمود میکند که دستِ مرد را حس نکرده تا مجبور به تصمیمگیری نباشد.
خودفریبی یعنی تبدیل آزادی به نقاب، و وانمود کردن اینکه «نمیتوانم» درحالیکه درواقع «نمیخواهم».
انسان دروغ میگوید تا از اضطرابِ آزادی فرار کند.
اما با این کار، خودش را از خویش بیگانه میکند.
دیگری و نگاه
سارتر با صحنهای درخشان مفهوم «نگاه دیگری» را شرح میدهد:
فرض کن کسی از سوراخ کلید به اتاقی نگاه میکند.
در این حالت، او در جهانِ خودش غرق است و آگاهیاش در نقش «نگاهکننده» حل میشود.
اما ناگهان صدایی میشنود و متوجه میشود کسی او را دیده است.
در یک لحظه، او از «سوژه» به «ابژه» تبدیل میشود؛ یعنی از فاعلِ ناظر به موجودی نگریستهشده.
این تجربه، بنیاد رابطهی انسان با دیگری است.
ما همواره میان میل به آزادی خود و میل به سلطهی دیگری در نوسانیم.
میخواهیم آزاد باشیم، اما در نگاه دیگری، به شیء بدل میشویم.
عشق، نفرت، حسادت؛ همه ریشه در همین تجربه دارند.
عشق، میل و سلطه
سارتر عشق را تلاشی میداند برای تصاحب آزادی دیگری.
ما میخواهیم دیگری، آزادانه ما را بخواهد؛
اما در همان لحظه، میخواهیم او را در میلاش به ما اسیر کنیم.
این تناقض، عشق را به میدان قدرت بدل میکند.
در رابطهی عاشقانه، دو آگاهی درگیرِ بازیِ تسلط و تسلیماند:
یکی میخواهد دیده شود، دیگری میخواهد بنگرد.
اما چون هر دو «برایخود»اند، هیچکدام نمیتوانند کاملاً مالک دیگری شوند.
به همین دلیل، عشق نزد سارتر، همواره ناکام است؛
زیرا آزادی، قابلتملک نیست.
بدن، شرم و شهوت
آگاهی بدون بدن معنا ندارد.
سارتر برخلاف دکارت، بدن را ابزار نیستی نمیداند، بلکه راهِ حضور در جهان میداند.
اما همین بدن، سرچشمهی تضاد است:
در نگاه خودم، بدنم ابزاری است؛
در نگاه دیگری، بدنم شیء است.
شرم از همینجا زاده میشود ؛ شرم یعنی دیدن خود از منظر دیگری، در لحظهای که میخواستی صرفاً «باشی».
در شهوت نیز، میل داری دیگری را به ابژه تبدیل کنی،
اما در عین حال میخواهی او تو را به عنوان سوژهی میل بپذیرد.
همین کشاکش است که میل انسانی را پیچیده و تراژیک میکند.
زمان و امکان
برای سارتر، زمان صرفاً گذشته و آینده نیست؛
بلکه ساختار خودِ آگاهی است.
آگاهی همیشه از گذشته فاصله میگیرد و بهسوی آینده پرتاب میشود.
به همین دلیل، انسان هرگز «تمام» نمیشود.
ما همواره پروژهای ناتمام هستیم، در حال تبدیل شدن.
از دید سارتر، گذشته هرگز تعیینکنندهی قطعی نیست؛
بلکه صرفاً زمینهای است که ما با آن گفتوگو میکنیم.
ما همان گذشتهایم که انتخاب میکنیم از آن چه بسازیم.
هستیِ برایدیگری و تضاد اجتماعی
در سطح جمعی، سارتر میگوید روابط انسانی، میدانِ مداومِ نبرد میان آزادیهاست.
هر فرد میخواهد دیگری را به ابژه تبدیل کند، اما خودش سوژه بماند.
از اینرو، جامعهی انسانی در تعارض دائمی است.
اما این تعارض، ذاتاً منفی نیست ؛ زیرا فقط در برخورد با دیگری است که من از وجود خود آگاه میشوم.
او در اینجا زمینهی تفکر سیاسی خود را هم میریزد:
انسان تنها در رابطه با دیگران معنا مییابد، ولی باید بکوشد این رابطه را از سلطه به همزیستی آگاهانه بدل کند.
اصالت و زندگی اصیل
در برابر خودفریبی، سارتر از زندگی اصیل سخن میگوید.
زندگی اصیل یعنی پذیرشِ آگاهانهی آزادی و مسئولیتِ آن.
یعنی اینکه هیچ قدرت، سرنوشت یا خدایی را مقصر ندانیم،
و خود را آفرینندهی معنا بدانیم.
اصالت، زیستن بدون نقاب است؛
پذیرشِ نیستی درون خویش، بیفرار از اضطراب آن.
سارتر میگوید:
«اضطراب، نشانهی زنده بودنِ آزادی است.»
مرگ و پوچی
مرگ برای سارتر، نقطهی پایانی نیستی نیست،
بلکه واقعیتی است که از بیرون بر پروژهی ما بسته میشود.
تا زندهایم، مرگ در قلمرو آگاهی نیست؛
وقتی میآید، دیگر ما نیستیم.
از اینرو، مرگ معنا را از بیرون نمیدهد.
ما باید پیش از مرگ، به زندگی معنا بدهیم و چون هیچ معنای ازپیشدادهای وجود ندارد،
زندگی میدان ساختن معناست، نه یافتن آن.
در پایان، سارتر جمعبندی میکند:
انسان نه ذات دارد، نه غایت، نه پناهگاه.
او پروژهای است که هر لحظه در حال ساختن خویش است.
ما از نیستی زاده شدهایم،
و با آگاهیمان، نیستی را در جهان میپراکنیم —
اما همین نیستی، سرچشمهی خلاقیت و آزادی ماست.
فروید میگفت تمدن بهای رهایی از غریزه است،
اما سارتر میگوید خودِ آگاهی، بهای رهایی از جبر است.
انسان، میان دو تهی ایستاده است:
از یکسو هیچ ذاتِ ثابت ندارد،
از سوی دیگر، هیچ حقیقت نهایی او را نجات نمیدهد.
اما همین میانبودگی، یعنی هستیِ انسانی.
«هستی و نیستی» کتابی دربارهی حقیقتِ بودن نیست، دربارهی شهامتِ بودن است.
سارتر میگوید:
ما از نیستی میترسیم، اما بدون آن، آزادی نداشتیم.
ما از اضطراب میگریزیم، اما همان اضطراب، صدای آزادیست.
انسان در جهان، نه میهمان است و نه قربانی او نویسندهی خویش است،
در جهانی که معنا ندارد، معنا میآفریند.