انسان در حصار تمدن
فروید از پرسشی آغاز میکند که هم فلسفی است و هم روانکاوانه:
چرا انسان در عین پیشرفت تمدن، احساس نارضایتی و ملال میکند؟
او میگوید انسان، در برابر دو نیرو گرفتار است:
یکی میلِ طبیعی به لذت، دیگری قیدهای تمدن برای بقا.
تمدن، وعدهی امنیت میدهد اما در عوض، آزادی را میگیرد.
انسان ابزار میسازد، شهر میسازد، قانون وضع میکند، اما همزمان از طبیعتِ خویش فاصله میگیرد.
به تعبیر فروید، «انسان متمدن، حیوانی است که برای زیستن در قفسِ خود، آن را تزیین کرده است.»
لذت، رنج و ساختار روان
فروید توضیح میدهد که انسان، از آغاز تولد، زیر سلطهی اصل لذت (Pleasure Principle) زندگی میکند:
ما در جستوجوی لذت و دوری از رنج هستیم.
اما واقعیت، مانعی بر سر این اصل است و ما ناگزیر به پذیرش اصل واقعیت (Reality Principle) میشویم.
منابع رنج سهگانهاند:
۱. طبیعت نیرومند
۲. فناپذیری بدن
۳. و روابط انسانی
تمدن برای کاستن از رنجِ دو نخستین عامل پدید آمده است؛ با علم، بهداشت، و تکنولوژی.
اما در برابر سومین عامل، یعنی انسان دیگر، ناکام مانده؛
زیرا دیگران نه تنها منبع عشقاند، بلکه سرچشمهی نفرت و رقابت نیز هستند.
عشق و پیوند اجتماعی
فروید برای توضیح انسجام جامعه، از نیروی عشق (Eros) سخن میگوید؛
عشقی که از میل جنسی سرچشمه میگیرد، اما در سطحی بالاتر، به پیوند اجتماعی بدل میشود.
او عشق را نیرویی میداند که افراد را بههم متصل میکند و تمدن را میسازد.
در برابرش، غریزهی مرگ (Thanatos) قرار دارد ؛ میلِ درونی به نابودی، بازگشت به سکون، و پایان تنش.
تمدن، نتیجهی کشمکش میان این دو نیروست:
اروس میسازد، تاناتوس ویران میکند.
و چون تمدن بر پایهی سرکوبِ غرایز جنسی و پرخاشگرانه بنا شده، ملال، نتیجهی طبیعی آن است.
از خانواده تا تمدن
فروید مسیر شکلگیری تمدن را از کوچکترین واحد اجتماعی، یعنی خانواده، آغاز میکند.
در خانواده، کودک یاد میگیرد که میل خود را مهار کند ؛ پدر را رقیب میبیند، اما در نهایت با او همانندسازی میکند.
همین سازوکار در سطح کلان، تمدن را شکل میدهد:
قانون، همان پدرِ بازگشته است؛
و نهادهای اجتماعی، بازتابی از نظم پدرانهاند.
تمدن یعنی نهادینه شدنِ همان فرایند روانیِ سرکوب، در مقیاس جمعی.
دین، نیایش و احساس گناه
در این بخش، فروید نقش دین را بررسی میکند.
او میگوید دین از نیازِ کودکانه به امنیت و پدری مقتدر سرچشمه میگیرد.
خدا، بازنماییِ روانیِ پدر است؛ و دعا، گفتوگو با وجدان پدرانه.
اما تمدن که بر سرکوب میل بنا شده، ناگزیر احساس گناه تولید میکند.
انسان، از تمایلات خود شرمنده است و از لذت میترسد.
وجدان، یا همان فراخود (Superego)، بهمثابه پلیس درونی، فرد را تنبیه میکند حتی وقتی جرمی نکرده باشد.
در نتیجه، هرچه تمدن پیشرفتهتر میشود، احساس گناه در انسان عمیقتر میگردد؛
زیرا برای حفظ نظم، باید آزادی درونی را بیشتر محدود کند.
لایهی پنهان تمدن: سرکوب
تمدن در ظاهر، نظامی از قانون و اخلاق است؛
اما در باطن، ماشینی برای کنترل میل است.
انسان برای زندگی در اجتماع، باید میل جنسی و پرخاشگریاش را مهار کند.
این انرژی مهارشده، به شکل کار، خلاقیت، هنر، یا مذهب بازسازی میشود ؛ فرایندی که فروید آن را تصعید (Sublimation) مینامد.
بهعبارت دیگر، فرهنگ نتیجهی تصعید غرایز است.
اما تصعید همیشه رضایتبخش نیست؛ زیرا میل اصلی، ارضا نشده باقی میماند و به شکل اضطراب، ملال یا افسردگی بازمیگردد.
انسان متمدن و رنجِ بی علت
در نگاه فروید، انسان مدرن دچار نوعی «رنج بیعلت» است یعنی در جهانی امنتر و مرفهتر، هنوز احساس خوشبختی نمیکند.
چرا؟
چون تمدن، او را از سرچشمهی طبیعی لذت (غریزه) جدا کرده است.
او دیگر نمیتواند بیواسطه بخندد، عاشق شود، یا خشم بورزد؛
همهچیز باید «معقول» و «قانونی» باشد.
انسان متمدن، میان دو صدای درونی گرفتار است:
یکی صدای نهاد (id) که میخواهد لذت ببرد،
و دیگری صدای فراخود که میگوید «نباید».
من (ego) میکوشد میان این دو داوری کند و همین تلاش دائمی، منبع ملال است.
تمدن، قربانیِ خودش
تمدن با هدف مهار خشونت ساخته شد،
اما خود، سرچشمهی خشونت جدیدی شده است: خشونتِ قانون، اخلاق، و وجدان.
انسان متمدن، اگرچه کمتر میکُشد، اما در درون خود بیشتر رنج میکشد.
به تعبیر فروید:
«تمدن همانقدر که از خطر بیرونی میکاهد، بر فشار درونی میافزاید.»
به همین دلیل، فروید هشدار میدهد که پیشرفت تکنولوژیک، الزاماً به پیشرفت روانی نمیانجامد.
ممکن است انسان، ابزارهای خارقالعاده بسازد اما در درون، همان کودکِ مضطرب باقی بماند.
اخلاقِ قربانی و تداوم احساس گناه
در بخش پایانی، فروید از اخلاق بهعنوان نتیجهی مستقیمِ احساس گناه سخن میگوید.
تمدن، با کاشتن وجدان درونی در انسان، او را خودتنبیهگر میکند.
حتی اندیشیدن به میل، احساس گناه برمیانگیزد.
به همین دلیل، فرد مدرن در چرخهای گرفتار است:
هرچه اخلاقیتر میشود، گناهکارتر احساس میکند.
هرچه آرامتر میخواهد باشد، درونیتر میجنگد.
تمدن میخواهد انسانها را خوب کند؛
اما برای خوب بودن، باید بخش بزرگی از انسانیت خود را انکار کنند.
فروید نه امید را نفی میکند، نه خوشبینی نشان میدهد.
او واقعبینانه مینویسد:
تمدن، شرط بقاست، اما بهایش شادی است.
ما نمیتوانیم بدون آن زندگی کنیم، اما در درونش هم آزاد نیستیم.
تمدن، همانند روان، میان دو نیرو در کشمکش است:
میان عشق و مرگ، میل و قانون، آزادی و نظم.
و انسان، همان صحنهی نمایش این تعارضهاست.
تمدن، همانقدر که دیوار امنیت میسازد، دیوار تنهایی هم بالا میبرد.
در اعماق آن، انسان هنوز در پیِ لذتِ نخستین است ؛ همان لذتی که در آغوش مادر تجربه کرد؛
بیمرز، بیقانون، بیگناه.
اما برای ماندن در جهان، باید از آن دست بکشد.
تمدن، بهای تولد دوبارهی انسان است؛
تولدی که هر بار با اندکی ملال همراه است ؛ ملالِ زنده ماندن در نظمی که برای زیستن لازم، و برای خوشبختی کشنده است.