کتاب استراتژی بازاریابی فرل از جایی شروع میشود که برندها خیال میکنند بازار «بهظاهر» همان چیزیست که دیده میشود؛ اما فرل آرام نشان میدهد که بازار شبیه یک صحنهی تئاتر است: جلوی پرده رفتار مشتری است و پشت پرده، نیروهایی که انتخاب را میسازند. استراتژی، در نگاه او، نه یک نقشهی خشک مدیریتی، بلکه نوعی توانایی دیدن چیزی است که مشتری حتی پیش از آنکه بگوید، به آن تمایل پیدا کرده است.
فرل جهان استراتژی را در قامت یک حرکت تعریف میکند؛ حرکتی که از فهم عمیق موقعیت شروع میشود. موقعیت، نه فقط آمار و گزارش، بلکه فشاریست که محیط بر تصمیمها وارد میکند، تفاوتهایی که رقبا ایجاد کردهاند، و باورهایی که در ذهن مشتری رسوب کردهاند. او توضیح میدهد که استراتژی یعنی دیدن رابطهی میان این نیروها؛ اینکه چگونه یک تغییر کوچک در صنعت میتواند مسیر برند را جابهجا کند، یا چگونه یک نیاز پنهان میتواند محصول را از حاشیه به مرکز بیاورد.
در نگاه فرل، مزیت رقابتی یک «چیز» نیست؛ یک واکنش است. مثل موجودی زنده که باید بداند در چه محیطی رشد میکند و در چه محیطی نابود میشود. او از شرکتها میخواهد به جای تمرکز بر اینکه «چه چیزی ارائه میکنیم»، بپرسند «برای چه چیزی انتخاب میشویم». این تغییر زاویه، استراتژی را از یک فرمول مدیریتی به یک فهم رفتاری تبدیل میکند؛ فهم اینکه مردم از محصول چیزی میگیرند که در کلماتشان گفته نمیشود، اما در رفتارشان آشکار است.
فرل بعد وارد مفهوم بخشبندی، جایگاهسازی و انتخاب بازار هدف میشود؛ اما نه با زبان معمول کتابهای بازاریابی، بلکه با تاکید بر اینکه هر انتخاب، نوعی چشمپوشی است. هر استراتژی با «نه» گفتن آغاز میشود. او توضیح میدهد که برندهایی که همه را میخواهند، پایدار نمیمانند؛ چون استراتژی، همیشه دربارهی دقت است، نه گستردگی. و این دقت زمانی معنا پیدا میکند که برند بفهمد انسانها چرا از میان گزینههای مشابه، تنها یک را برمیگزینند—نه بهخاطر ویژگیها، بلکه بهخاطر چیزی که در ناخودآگاهشان بهتر پاسخ داده میشود.
او رقابت را هم نه بهعنوان جنگ، بلکه بهعنوان آینه تعریف میکند. رقیب به برند نشان میدهد چه چیزی نیست و چه چیزی میتواند باشد. این آینهبودن، باعث میشود استراتژی از یک میل برای «بیشتر بودن» تبدیل شود به یک تلاش برای «متفاوت بودن». فرل آرام توضیح میدهد که تفاوت واقعی از ذات محصول آغاز نمیشود؛ از زاویهی نگاه مشتری آغاز میشود. از لحظهای که برند میفهمد معنا مهمتر از مزیت است.
کتاب به تدریج به مرحلهی اجرا میرسد؛ جایی که استراتژی اگر فقط روی کاغذ بماند، تبدیل به شعاری مدیریتی میشود. فرل نشان میدهد که اجرا یعنی هماهنگکردن رفتار سازمان با وعدهای که برند میدهد؛ یعنی یکدستی میان آنچه گفته میشود و آنچه تجربه میشود. استراتژی، در نهایت، در رفتار کارکنان، در لحن ارتباطات، در نحوهی قیمتگذاری و حتی در سرعت واکنش به تغییرات زنده میشود. همانجایی که مشتری تفاوت را نه در کلمات، بلکه در احساسش نسبت به برند تجربه میکند.
و کتاب در لایهی زیرین خودش یک حرف ثابت دارد: استراتژی بازاریابی، اگر درست فهمیده شود، یک گفتوگو با انسان است ؛ با ترسهایش، نیازهایش، تمایلاتش و داستانهایی که برای خودش میسازد. فرل استراتژی را از جنس کنترل نمیبیند؛ از جنس درک میبیند. از جنس اینکه برند باید بفهمد انسانها در هر خرید، در حال پاسخدادن به یک نیاز روانیاند، نه صرفاً انتخاب یک کالا.