آدام فیلیپس، روانکاو انگلیسی، در «لذتهای ناممنوع» از چیزی حرف میزند که اغلب نادیده گرفته میشود: لذتهایی که مجازند، اما ما از آنها چشم میپوشیم.
او میگوید ما معمولاً ذهنمان را با گناه، ممنوعیت و اخلاقیات مشغول کردهایم، اما هرگز نپرسیدهایم چه چیزهایی را بیدلیل محروم کردهایم. جهان در ذهن ما به دو نیمه تقسیم شده است: لذتهای گناهآلود و لذتهای مجاز. اما در این میان، دستهای سوم هست ؛ لذتهایی که کسی ممنوعشان نکرده، ولی ما خود به دست خویش، از آنها چشم بستهایم.
فیلیپس به سراغ همین منطقهی فراموششده میرود؛ جایی میان تمایل و انکار، میان میل و شرم.
میل، نه دشمن اخلاق، بلکه بانی آن است
فیلیپس معتقد است تمدن با ترس از میل ساخته شده. از کودکی میآموزیم که آنچه میخواهیم، خطرناک است؛ پس میل را پنهان میکنیم تا پذیرفته شویم.
اما او میگوید: اخلاق راستین از میل میآید، نه از ترس.
وقتی کسی واقعاً بداند چه میخواهد، میتواند مسئول میلش باشد. کسی که میلش را سرکوب میکند، ناخواسته اخلاق را به شکلی بیمارگونه زندگی میکند؛ نه برای خیر، بلکه برای پرهیز از بدی.
لذت به مثابه آگاهی
در نگاه فیلیپس، لذت صرفاً حس خوشی نیست؛ شکل ظریف آگاهی از خود است.
کودک در بازی، در لمس، در خیالپردازی، خودش را میفهمد.
اما بزرگسال، در پیِ کارآمدی و پذیرش، لذت را فراموش میکند.
او مینویسد: «بزرگسالی یعنی فراموشیِ طبیعیِ لذت.»
پس بازگشت به لذتهای ناممنوع، درواقع بازگشت به خویشتنِ تجربهگر است، نه نفسانی یا گناهآلود.
گناه، سازنده هویت
فیلیپس میگوید بخش زیادی از ما با احساس گناه زندهایم؛ نه از کار اشتباه، بلکه از لذتبردن.
او اشاره میکند که تمدن، ما را با این دروغ بزرگ بزرگ کرده که:
«اگر لذت میبری، لابد کاری اشتباه میکنی.»
در نتیجه، انسان مدرن یاد گرفته است بهجای زیستن، خودش را مراقبت کند تا مبادا از چیزی خوشش بیاید.
او این حالت را «خودسانسوریِ عاطفی» مینامد ؛ حالتی که فرد میفهمد چه میتواند بکند، اما نمیگذارد خودِ واقعیاش انجام دهد.
دشمن لذت، نه قانون، بلکه ترس از آزادی است
فیلیپس معتقد است که قانون هرگز مانع حقیقی لذت نبوده است؛ بلکه ترس ما از بیقید شدن مانع اصلی است.
انسان از آزادی میترسد، چون آزادی یعنی مسئولیت.
اگر آزاد باشیم که لذت ببریم، باید پاسخگوی پیامدهای آن نیز باشیم.
پس بسیاری ترجیح میدهند در چارچوب قانون و اخلاق باقی بمانند تا از ترسِ انتخاب در امان باشند.
خود دوستی و لذت بدون گناه
فیلیپس در فصلهای پایانی میگوید: لذتهای ناممنوع همان لحظههاییاند که انسان بدون قضاوت، خودش را میپذیرد.
مثل وقتی بیدلیل لبخند میزند، یا در سکوت از بودن لذت میبرد، یا به چیزی توجه میکند فقط چون زیباست.
او مینویسد:
«خوددوستی، هنرِ لذتبردن از بودنِ خود است، بدون اینکه لازم باشد خودت را توجیه کنی.»
این نگاه، ریشه در روانکاویِ فرویدی دارد اما با لحن اگزیستانسیال بیان میشود: انسان زمانی به بلوغ میرسد که بداند حق دارد از خود لذت ببرد.
بازتعریف اخلاق
در پایان، فیلیپس اخلاق را از دوگانگی خیر و شر جدا میکند.
میگوید: اخلاق زمانی معنا دارد که ما به خود و دیگری اجازه دهیم از زندگی لذت ببریم ؛ نه بهعنوان پاداش، بلکه بهعنوان حقِ زیستن.
در این معنا، لذت نه مانع رشد، بلکه نشانهی زنده بودنِ روان است.
«لذتهای ناممنوع» کتابی است دربارهی بازگشت به لذتهای فراموششدهی انسانی:
تماشای باران، گوش دادن به صدای نفس کشیدن، خیره شدن به چهرهی محبوب بدون هدف.
آدام فیلیپس ما را دعوت میکند به رهایی از اضطرابِ اخلاقی، و به کشف دوبارهی آن لذتهایی که هرگز ممنوع نبودهاند ؛ فقط ما،
خودمان، ترکشان کردهایم.