بی رحمی چیزها بی رحمی چیزها - idorise | از نیاز تا معنا
ورود | ثبت نام

بی رحمی چیزها

تأملی بر جهانِ پس از انسان

چیزها همیشه آن‌جا بوده‌اند. ما بر آن‌ها نام گذاشتیم، شکلشان دادیم، ازشان خانه ساختیم، تمدن آفریدیم و خیال کردیم جهان به‌دور ما می‌چرخد. اما کتاب «بی‌رحمی چیزها» یادآور می‌شود که حقیقت برعکس است: ما درون چیزها زندگی می‌کنیم. آن‌ها ما را ساخته‌اند، ما را در خود بلعیده‌اند و حالا، در عصر بحران اقلیمی و زوال مرزهای زیستی، بی‌رحمی‌شان را تجربه می‌کنیم. «چیز» در نگاه نویسنده، مفهومی ساده نیست. او از واژه‌ی «ابراشیاء» (Hyperobjects) استفاده می‌کند تا درباره‌ی پدیده‌هایی سخن بگوید که از توان ادراک ما بیرون‌اند؛ موجودیت‌هایی که در زمان و فضا گسترده‌تر از ما هستند، و با این حال، بی‌وقفه در ما نفوذ می‌کنند. گرمایش زمین، اقیانوس‌های آلوده، پلاستیک، سرمایه‌داری جهانی، حتی ناخودآگاه جمعی؛ همه ابراشیاء‌اند. چیزهایی که از ما فراترند، ولی رهایمان نمی‌کنند.

در فلسفه‌ این کتاب انسان دیگر مرکز جهان نیست. از دوران دکارت تا امروز، تمدن بشر بر این پیش‌فرض استوار بوده که «من» ناظرِ جدا و برتر از طبیعتم. اما اکنون، در عصر ابراشیاء، این تصور فروریخته است. دیگر نمی‌توان گفت «ما در جهان زندگی می‌کنیم»؛ بلکه باید بپذیریم که جهان در ما جریان دارد. انسان دیگر سوژه‌ی آگاه و فرمانروا نیست، بلکه پیکری است در میان شبکه‌ای از نیروها، اشیاء و فرایندها که بسیار پیچیده‌تر از فهم اویند. نویسنده این را «پایان جهان» می‌نامد؛ نه به‌معنای فروپاشی زمین، بلکه به‌معنای پایانِ جهانی که انسان را مرکز معنا می‌دانست. پایان جهان یعنی آغاز دیدنِ چیزها چنان‌که هستند: بی‌رحم، مستقل، ناشناختنی و با اراده‌ای غیرانسانی. «بی‌رحمی» در عنوان کتاب، اشاره به طبیعت خنثای واقعیت دارد. چیزها بی‌رحمند چون بی‌طرف‌اند. آن‌ها نه علیه ما هستند، نه برای ما. خورشید می‌تابد، یخ‌ها ذوب می‌شوند، ویروس‌ها تکثیر می‌شوند، و سرمایه جهانی به گردش ادامه می‌دهد؛ بی‌آن‌که قصدی انسانی در کار باشد. این بی‌رحمی، همان فقدان معناست؛ همان خلأیی که ما را وادار می‌کند معنای تازه‌ای برای زیستن پیدا کنیم. نویسنده می‌گوید ما از «افسون‌زدایی» جهان می‌نالیم، اما در واقع هنوز از خیالِ تسلط بر آن دست نکشیده‌ایم.

انسان مدرن می‌خواهد طبیعت را مهار کند، ذهن را بر ماده برتری دهد، و جهان را در چارچوب فهم خود محدود سازد. اما ابراشیاء، با مقیاس و عظمت‌شان، یادآور می‌شوند که ما هرگز کنترل کامل نداشته‌ایم؛ فقط در رؤیا چنین می‌پنداشتیم. ابراشیاء در زمان‌هایی زندگی می‌کنند که با زمان انسانی هم‌خوان نیست. رادیواکتیویته برای ده‌ها هزار سال باقی می‌ماند، کربن دی‌اکسید قرن‌ها در جوّ می‌چرخد، و حتی اشیاء مصنوعی مثل پلاستیک عمری طولانی‌تر از نسل‌های ما دارند. این آگاهی که چیزها ما را زنده‌تر از خودمان نگه می‌دارند، نوعی اضطراب اگزیستانسیال می‌آفریند: اضطرابِ ماندگاریِ بی‌رحمانه‌ی چیزها در برابر گذرِ انسان. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که در آن مرده‌ها زنده‌اند و زنده‌ها موقت و این وارونگی، همان جایی است که فلسفه‌ی نویسنده از زیست‌شناسی عبور کرده و به روانکاوی نزدیک می‌شود. در نگاه او، چیزها درست مانند ناخودآگاه‌اند: همیشه فعال، همیشه در کار، بی‌آن‌که مستقیماً دیده شوند. ناخودآگاه فرویدی چیزی نیست که بتوان دید، بلکه شبکه‌ای از نیروها و نمادهاست که در زندگی روزمره رخنه کرده. به همین ترتیب، ابراشیاء هم در ما زندگی می‌کنند؛ در پوست، در هوا، در احساسات و در الگوهای اقتصادی ما. وقتی به ابراشیاء فکر می‌کنیم، درواقع به خودمان فکر نمی‌کنیم؛ به چیزی فکر می‌کنیم که از ما بزرگ‌تر است و ما را شکل می‌دهد.

از همین رو، مواجهه با چیزها، مواجهه با محدودیت خودِ انسان است و این همان جایی است که این نویسنده، فلسفه‌اش را به قلمرو اخلاق می‌کشاند. اگر انسان دیگر مرکز نیست، پس اخلاق چگونه باید بازتعریف شود؟

او می‌گوید اخلاق آینده، اخلاقِ زیستن با چیزهایی است که نمی‌فهمیم. یعنی نوعی همدلی با آنچه از درک ما فراتر است؛ با جهان، با اشیاء، با نیروهای بی‌جان.

او پیشنهاد می‌دهد که به‌جای تلاش برای کنترل جهان، یاد بگیریم درونش زندگی کنیم؛ مثل ماهی در اقیانوس، نه چون فرمانده در کشتی. این اخلاق، شکلی از بلوغ اگزیستانسیال است؛ پذیرش این واقعیت که جهان، ما را نمی‌شناسد و بااین‌حال، ما باید با او هم‌زیستی کنیم. در اینجا، اخلاق دیگر بر محور وظیفه یا پاداش نیست، بلکه نوعی هم‌دلی هستی‌شناختی است؛ مراقبت از چیزی که نمی‌فهمیم اما می‌دانیم بخشی از ماست. در سطح روانی، پذیرش این وضعیت آسان نیست. انسان مدرن باید برای از‌دست‌دادن مرکزیت خود سوگواری کند. ما باید با رها شدن از خیال برتری انسان، به درکی تازه از خود برسیم؛ درکی که در آن «من» نه برتر از جهان، بلکه یکی از هزاران صدای آن است. این سوگواری، شکلی از بلوغ فکری است. همان‌گونه که کودک، روزی درمی‌یابد مادر، همه‌چیز او نیست و جهان، چیزی فراتر از نیازهایش دارد، انسان نیز باید بفهمد که طبیعت، نه مادر، بلکه واقعیتی مستقل است و این آگاهی، هرچند دردناک، راهی است به سوی آشتی با جهان. مورتن می‌گوید: «اشیاء ما را می‌نگرند.» هر چیزی که می‌سازیم، از تلفن همراه گرفته تا سیستم اقتصادی، بازتابی از درون ماست؛ اما در عین حال، از ما جداست.

آن‌ها مانند فرزندان ناخلف‌اند: از ما زاده می‌شوند، اما راه خود را می‌روند. در این نگاه، تمدن بشر نوعی گفت‌وگوی بی‌پایان میان انسان و چیزهاست؛ گفت‌وگویی که هیچ‌گاه به سلطه یا تسلیم نمی‌انجامد، بلکه همواره میان کنترل و رهایی در نوسان است و شاید بی‌رحمی چیزها همین باشد: اینکه هرگز به‌تمامی از آنِ ما نمی‌شوند، و ما را وا‌می‌دارند که خود را در نسبت با آن‌ها بازتعریف کنیم. او جهان معاصر را «جهان بدون نقشه» می‌نامد. چون دیگر نمی‌توان مرز روشنی میان درون و بیرون، سوژه و ابژه، انسان و طبیعت ترسیم کرد. هر عمل انسانی، پیامدی در مقیاس جهانی دارد؛ هر تنفس، هر مصرف، هر کلیک. این شبکه‌ی درهم‌تنیده، ما را هم‌زمان قدرتمند و ناتوان می‌کند. در عین اینکه در مرکز شبکه‌ای دیجیتال ایستاده‌ایم، از درک تأثیر واقعی خود ناتوانیم. در این وضعیت، وظیفه‌ی اندیشه نه بازگشت به مرکز، بلکه زیستن در عدم مرکزیت است. یعنی یافتن معنا در جهانی که از معناهای ما عبور کرده و می‌گوید تنها زبانی که هنوز می‌تواند از ابراشیاء سخن بگوید، زبانِ هنر و شعر است.

چراکه منطق و علم، چیزها را اندازه می‌گیرند، اما تجربه‌ی زیستن درون آن‌ها را نمی‌توانند بیان کنند. هنر، توان لمسِ بی‌رحمی چیزها را دارد؛ نه برای کنترلشان، بلکه برای درک حضورشان. شعر یعنی ایستادن در مرز فهم و ناتوانی. همان‌جا که انسان در برابر عظمت چیزها خاموش می‌شود، اما سکوتش معنا می‌گیرد و شاید این، همان معنای تازه‌ی زیستن باشد: آگاهی از بی‌رحمی واقعیت، بی‌آن‌که در برابرش تسلیم شویم. در نهایت، نویسنده با نگاهی paradoxical، بی‌رحمی چیزها را نه تهدید، بلکه راه نجات می‌بیند. زیرا تا زمانی که چیزها را ابزار می‌دیدیم، از خود بیگانه بودیم. اما اکنون، در مواجهه با واقعیتی که به‌ما می‌گوید «تو مرکز نیستی»، فرصتی تازه پدید آمده: فرصت بازگشت به زیستن اصیل. بی‌رحمی چیزها یعنی یادآوریِ اینکه جهان به ما تعلق ندارد و همین، ما را از توهمِ تملک رها می‌کند. در این رهایی، انسان شاید برای نخستین بار، نه خالقِ جهان، بلکه همراهِ آن می‌شود.

< <